تبليغاتX
Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker

 

 

 

بزرگ شدن من
دوست دارم ادامه مسیر زندگیم رو اینجا بنویسم...
سلام به همه دوستان خوبم. امیدورام که  توی این مدت که سر مامانم شلوغ بود  وبلاگ منو آپ نمیکرد ،خوب غذا خورده باشید و بزرگ شده باشید. اگر از احوالات من خواسته باشید باید بگم که بزرگترین اتفاق زندگیم در چند ماه گذشته رخ داد ،من به مهد کودک رفتم . خیلی خیلی به من خوش میگذره . کلی مطلب یاد گرفتم. کاردستی درست میکنم . خیلی از لغات انگلیسی رو یاد گرفتم البته دست و پا شکسته. ا زهمه مهمتر که مربی مهربونمون به ما علامت استاندارد رو یاد داده و گفته هر کالایی که می خرید باید توجه کنید که علامت استاندارد داشته باشد. من هم خیلی خوب یاد گرفتم و هرجایی که این علامت وجود داشته باشد اونو پیدا میکنم و به مامانم نشون میدم. توی این مدت یه اتفاق بد هم برام افتاد که کم مونده بود منو به بیمارستان ببرن. توی اون روزهایی که هوای تهران خیلی خراب بود و گرد و غبار همه جا رو گرفته بود من  به عفونت ریه مبتلا شدم. که خدا رو شکر آقای دکتر با اون آمپول هایی که هر صبح و عصر به من می زد نجاتم داد. یه روز توی مهد کوک بودم که دیدیم یه نی نی با مامانش اومد تو . آره درست دیده بودم . اون کسری بود که با مامانش اومده بود . می خواست مهد  کودکی که من میرم رو امتحان که  ببینه خوبه که اونم بیاد یا نه. مامانم میگفت که از مهد خوشش اومده بو د ولی راهش براشون دور بود و در نتیجه خیلی سخت بود که هر روز بخواد اینهمه راه و بیاد و بره.خلاصه که نشد ما با هم  کلاس بشیم.

راستی توی این چند ماه من چند بار به خانه بازی بوستان رفتم و یه بار هم تیراژه رفتم . خیلی خیلی به من خوش گذشت . فقط اگه اون شرک گنده  اونجا نبود خیلی بهتر بود . چون من خیلی از اون ترسیدم.

بابا محمود م هم دو ماه رفته بود ن پیش خاله آتوسا و من خیلی دلم براشون تنگ شده بود. البته هر روز با هم چت می کردیم و من می دیدمشون.  همه اون دلتنگی ها به اون همه سوغاتی که برای من اورده بودن می ارزید. خیلی کیف داشت چمدون ها رو گذاشته بودیم وسط اتاق و بین خودمون تقسیم می کردیم به من و مامانم از همه بیشتر خوش گذشت!

الان تهران نیستم . اومدیم یه جایی که هوا خیلی خوبه و من از صبح تا شب خاک بازی می کنم و میدوم این ور و اونور . ظهر آنقدر گرسنم میشه که مامانم مثل همیشه دنبال من نمی دووه که به من غذا بده . خودم تا ته غذامو میخورم و میگم که بازم بده!

خلاصه خیلی داره خوش میگذره.  تازه روبروی این جایی که ما هستیم ، یه پارک خیلی خوب داره . تازه بستنی و پشمک و بادکنک هم داره. جای همتون خالیه.

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت   توسط آرتین و مامانش  | 

کیک تولد دو سالگی آرتین

از راست : پرنیان -زهرا-آرین-آرتین-رومینا-کسری- امیر حسین

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت   توسط آرتین و مامانش  | 

فردا آرتین خوشکلم دو ساله میشه.هیچ باورم نمیشه که دو سال به این سرعت گذشته باشه ! به خوبی حرف میزنی . به این سو و آنسو میدویی . خودت غذا میخوری. از پله ها بالا میری. از سرزمین عجایب لذت میبری. حمام را دوست داری. در عالم تخیل با آسباب بازیهایت بازی میکنی. از کفشی که برایت خریده ام همان که زمان راه رفتن چراغهای پاشنه اش روشن میشه  کلی ذوق میکنی.از بالش بزرگی که برایت خریده ام ساعتی را به خوشی میگذرانی. به راحتی در طی روز خودت میخوابی. شعر میخوانی. و هزار و یک کار انجام میدهی که باورم نمیشود اینهمه کار را در  تنها طی دو سال آموخته باشی. برای اینکه تشویقت کنم جایزه بهت بدم و با هم شاد شاد باشیم برایت جشن کوچکی ترتیب داده ام. البته به کمک مامن روبی و بابا  سعید . کمک های همیشگی من !البته با یک هفته تاخیر . آنهم به چند دلیل که مهمترین آ سرماخوردگی خفیفی است که تو به آن مبتلا شده ای . برای آنکه کوچولو های دیگه هم سرما نخورن یک هفته دیر تر جشن میگیریم.تولدت مبارک.

 یادت هست که به طرز عجیبی هر دو تا خاله هات پارسال اینجا بودن؟ چقدر برای مراسم تولدت کمک کردند. با آتوسا کلاه برای بچه ها درست کردیم.میوها را پوست کندیم. تو رو خوابوند تا من به کارم برسم. آذر در درست کردن غذا کلی کمک کرد . مامان روبی هم که از دو روز قبل به خونه ما اومده بودند و در تمام مراحل جشن کمکم بودند.  هر چند که خاله هات امسال هر کدوم یه ور دنیا در غربت به سر میبرند ولی هر دوتا شون به شدت به یادت بودند و ایمیل زدند و قبل زا تولدت بهت تبریک گفتند. هر چند که برای من و اون دو تا و مامان و بابا و حتی تو این دور بودن خیلی سخته و طاقت فرسا ولی مانند همیشه به آینده امیدوارم و خوشبین. میدانم اگر قرار باشد تو روزی مرا ترک کنی و راهی ای دو کشور خوب ( که خاله هات هستند) بریی خیالم راحته راحته. میدونم که در کل فامیل پدری و مادری هیچ کدوم خاله نمیشن. هیچ کدوم.

 به هر حال تولدت مبارک.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت   توسط آرتین و مامانش  | 

آرتین در بدو ورود به دو سالگی :

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت   توسط آرتین و مامانش  | 

سلام دوست جونام. ببخشید مدتی بود مامکانم فرصت نوشتن نداشت. خیلی سرش شلوغ بود. وقت نداشت حتی موهاشو شونه کنه.

از خودم بگم براتون. من کلی بزرگ شدم. کلی خوب حرف میزنم . هفته ای یه بار  کسری رو میبینم. روزها که مامانم میره سرکار من پیش مامانی و بابا محمودم میمونم . و کلی زحمت منو میکشن. من هم هر کاری که دلم بخواد اجازه دارم انجام بدم! روزها حدود دو ساعت میخوابم و شبها هم از حدود ساعت ۸ و نیم میخوایم تا ۷ صبح. البته طی این مدت سه جهار باری بیدار میشم و شیر میخورم. این چند روزی که تعطیل بود پنبرز رو از من جدا کردن و مدام منو به دستشویی میبردن و من در این مورد کلی پیشرفت کردم . حتی شبها هم خودم رو کنترل میکنم و کم کم از دست این پنبرز لعنتی راحت میشم.

 خلاصه که روزهای خوبی رو پشت سر میذارم. چیزی نمونده که من دو سالم بشه . مامانم از حالا تو فکر اینه که برای روز تولد من چه کارهایی باید بکنه. کلی برنامه ریزی کرده.

کلی شعر بلدم . نماز هم یاد گرفتم و خوب میخونم . البته دهانم را باز و بسته میکنم و مثلا دارم نماز میخونم. گاهی پشت به قبله نمار میخونم!

 غذا خوردن من هم بد نیست. تقریبا همه چیز میخورم . تازه ! روزی ۷ تا بادوم هم باید بخورم. این هفت تا از کجا اومده نمیدونم!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت   توسط آرتین و مامانش  | 

نی نی مامان شیوا به دنیا اومد. مبارک باشه قدمت . دختر ماه. شیوا جان امیدوارم که سالیان سال در کنار هم با آرزوهای قشنگ زندگی کنید. بیصبرانه منتظر ورود عکس های این دختر خوشکل توی این دنیای مجازی هستیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت   توسط آرتین و مامانش  | 

 اگه گفتید  من چه تغییر یکردم توی این عکس ها؟ خیلی ساده است. از نی نی هاتون بژرسید و جواب بدید.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت   توسط آرتین و مامانش  | 

بازم عکس از شمال

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت   توسط آرتین و مامانش  | 

جای همتون خالی رفته بودیم شمال . خیلی به من خوش گذشت .گاو ،مرغ، خروس،غاز، اردک،اسب دیدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت   توسط آرتین و مامانش  | 

آنقدر خوب حرف میزند که همه هاج و واج میمانند. خیلی زود تر از سنش حرف زده است. به نمودرا رشد نگاه میکنم و میبینم که نوشته است از ۲۵ ماهگی جمله کوتاه میگوید.ولی آرتین الان حتی شعر هایی را که تا چند وقت پیش به صورت دونفری با کمک هم میخواندیم ، کامل خودش میخواند.البته باید اعتراف کنم که تقریبا اکثر شعر ها را مامانم بهش یاد داده است و من سهم کمی در این زمینه دارم. مامانم صبورانه و دلسوزانه ساعتها با آرتین شعر میخواند و حرف میزند. با بابا  هم آنقدر دوست است که در خانه خودمان هم گاهی بهانه بابا را میگیرد.

پیش پیشیشه ملوسم  میخوام تو رو بتوسم (= ببوسم)     مامانم نمیذاره   خدایا این چه کاره!

 

دسمال من زیر درخت ابالو ( = آلبالو) گم میشه ( = گم شده )   خبر داری ؟  نه نه ( با حرکت شدید سر)

بی خبری؟   نه نه   پس تو آرتین منیییییییییییییییییییییییی!!!

تو حوض خونه ما              ماهی های رنگارنگ  میره بالا و پایین  ( همراه با بالا پایین شدن دست )با پولک های قشنگ!و.................

من میگم : آرتین دست راستت کدومه ؟   دست راستش رو میبره بالا. دست و پای راست شرو میشناسه . اعداد را از یک تا ده خوب بلده . بعد از اون رو هم بعضی هاشون رو بلده.

با اسباب بازیهاش گاهی بازی میکنه و با تخیلاتش ور میره . و من هم سعی میکنم درآن زمانها هیچ دخالت نکنم.گاهی با یک تکه پارچه نیم ساعت باز میکنه  . روی بند لباس میندازه و تکون میده و دوباره میزاره روی بند. گاهی پتوش میکنه و روی پاهاش میکشه و میگه سردمه پتو کشیدم. گاهی روی عروسکاش میکشه و دوباره تکرار میکنه سرده . یخ کرده . پتو بکش!

این روزها زکام شده و بند هم نمی اد . دکتر بردمش و یک نوع شربت داده . ولی هنوز خوب نشده . مجددا با دکتر تلفنی صحبت کردم و گفت هیچ داروی اضافخ نده . این یک نوع ویروس آلرژیک ه که از آلودگی هواست . ادامه داد در و پنجره ها رو زیاد باز نذارید . توی هوای آلوده نبرید . ماست زیاد بهش بدید و اگر میتوانید چند روزی از تهران بیرون ببریدش!!!!!!!!!!!  و من با خودم میگویم تا کی ؟ نکنه باید بریم اطراف تهران چادر بزنیم از دست این هوای آلوده. خدا با دادمون برسه !

امیدورام همه شاد و خندان باشید.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت   توسط آرتین و مامانش  |